<?xml version="1.0" encoding="utf-8" ?>
<rss version="2.0" xmlns:dc="http://purl.org/dc/elements/1.1/" >
<channel>
<title>چفيه</title>
<link>http://chafieh.ParsiBlog.com</link>
<description>نسخه XML از وبلاگ " چفيه "</description>
<language>fa</language>
<generator>ParsiBlog.com RSS Generator</generator>
<lastBuildDate>Thu, 21 Aug 2008 22:59:30 GMT</lastBuildDate>
<author>دل سوخته</author>
<item>
<title>بسيجي خوش سيما</title>
<link>http://chafieh.ParsiBlog.com/616951.htm</link>
<description>&lt;div dir=&apos;rtl&apos;&gt;&lt;P class=MsoNormal dir=rtl style=&quot;MARGIN: 0cm -71.25pt 0pt 0cm; DIRECTION: rtl; unicode-bidi: embed; TEXT-ALIGN: right; mso-pagination: none; mso-layout-grid-align: none&quot; align=center&gt;&lt;SPAN lang=FA style=&quot;FONT-SIZE: 10pt; FONT-FAMILY: Arial; mso-bidi-language: FA&quot;&gt;از روزي که شنيده &lt;FONT size=2&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=center&gt;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&lt;IMG src=&quot;http://pouya.persiangig.ir/image/29/058.jpg&quot;&gt;&lt;FONT size=2&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=center&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;FONT size=3&gt;از روزي که شنيده بود يکي از فرماندهان عالي سپاه براي زيارت به کربلاي معلا آمده،در پوست خود نمي گنجيد.مي خواست خاطره اي را که سالها بر دل و روح او نقش بسته بود به صاحبانش بسپارد.با اين فکر خود را به کربلا رساند تا وقت ملاقات بگيرد.سرانجام وقتي به حضور فرمانده رسيد از او پرسيد: مرا مي شناسي؟فرمانده پاسخ داد: بله! شما ابورياض از نظاميان سابق رژيم عراق و اکنون نيز جزء مردان سياسي اين کشور هستيد.به همين سبب ملاقات با شما براي من سخت بود.ابورياض گفت:اما من حرف سياسي با شما ندارم.سالها است که خاطره اي را در سينه دارم و انتظار چنين روزي را مي کشيدم تا با گفتن آن دين خويش را ادا نمايم و اين گونه خاطره اش را آغاز کرد:در جبهه هاي جنگ جنوب دقيقا در مقابل شما در حال جنگ بودم که با خبري از پشت جبهه مرا به دژباني فراخواندند.وقتي با نگراني در جلوي فرمانده خود حاضر شدم،او خبر کشته شدن پسرم را در جنگ به من داد.وقتي در سردخانه حاضر شدم کارت و پلاک فرزندم را به دستم دادند.آنها دقيقا مربوط به پسرم بود.اما وقتي کفن را کنار زدم با تعجب همراه با خوشحالي گفتم:اشتباه شده! اين فرزند من نيست.افسر ارشدي که مامور تحويل جسد فرزندم بود،به جاي تعجب يا خوشحالي با عصبانيت گفت:اين چه حرفي است که مي زني،کارت و پلاک قبلا چک و صحت آنها بررسي شده است.وقتي بيشتر مقاومت کردم،برخورد آنها نگران کننده تر شد.آنها مرا مجبور کردند تا جسد را به بغداد انتقال دهم و او را دفن کنم. رسم ما شيعيان عراق اين بود که جسد را بالاي ماشين کذاشته و آن را تا قبرستان محل زندگي مان حمل مي کرديم.من نيز چنين کردم.اما وقتي به کربلا رسيدم،تصميم گرفتم زحمت ادامه راه را به خود ندهم و او را در کربلا دفن کنم.هم اين کار را تمام شده فرض مي کردم و همينکه ضرورتي نميديدم او را تا بغداد ببرم.چهره آرام و زيباي آن جوان که من نمي دانستم کدام خانواده انتظار او را مي کشد دلم را آتش زده بود.او اگر چه خونين و پر زخم بود،ولي با شکوه آرميده بود.فاتحه اي خواندم و در حالي که به صدام لعنت مي فرستادم،بر آن پيکر مظلوم خاک ريختم و او را تنها رها کردم.اگر چه سالها از آن قضيه گذاشت اما هرگز چيزي از فرزندم نيز نيافتم.با پايان جنگ خبر زنده بودن فرزندم به من رسيد.وقتي او در ميان اسيران آزاد شده به وطن بازگشت،خيلي خوشحال شدم.در آن روز شايد اولين سوالم از او اين بود که چرا کارت و پلاکت را به ديگري سپرده بودي؟وقتي فرزندم خاطره اش را برايم مي گفت،مو بر بدنم سيخ شد.پسرم گفت:من را يک جوان بسيجي و خوش سيما به اسارت گرفت و او با اصرار از من خواست که کارت و پلاکم را به او بدهم،حتي حاضر شد پول آنها را بدهد.وقتي آنها را به او سپردم،اصرار مي کرد که حتما بايد راضي باشم.من به او گفتم در صورتي راضي هستم که علتش را به من بگويي و او با کمال تعجب چيزهايي را گفت که در ذهنم اصلا جايي برايش نمي يافتم،آن بسيجي به من گفت:من تا دو تا سه ساعت ديگر به شهادت مي رسم و قرار است مرا در کربلا در جوار مولايم امام حسين(ع)دفن کنند.مي خواهم با اين کارم مطمئن شوم که تا روز قيامت در حريم بزرگترين عشقم خواهم آرميد.وقتي صداي ابورياض با گريه هايش همراه شد،اين فقط او نبود که مي گريست،بلکه همه بچه ها او را همراهي مي کردند.&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=center&gt;&lt;STRONG&gt;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp; صبح صادق&lt;/STRONG&gt;&lt;/P&gt;&lt;FONT size=2&gt;
&lt;P align=center&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;STRONG&gt;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&lt;/STRONG&gt;&lt;/P&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;/div&gt;</description>
<pubDate>Thu, 14 Aug 2008 12:04:00 GMT</pubDate>
<comments>http://comment.parsiblog.com/Comments.aspx?NoteID=616951</comments>
 <dc:creator>دل سوخته</dc:creator>
<guid>http://chafieh.ParsiBlog.com/616951.htm</guid>
</item>

<item>
<title>کتاب فيزيک در بغل شهيد!</title>
<link>http://chafieh.ParsiBlog.com/572318.htm</link>
<description>&lt;div dir=&apos;rtl&apos;&gt;&lt;FONT size=2&gt;
&lt;P align=center&gt;&lt;FONT size=3&gt;&lt;IMG style=&quot;WIDTH: 496px; HEIGHT: 424px&quot; height=755 src=&quot;http://alhabib.persiangig.ir/document/01.jpg&quot; width=1134&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=center&gt;&lt;FONT size=3&gt;در منطقه عملياتي والفجر يک در فکه،از دور پيکر شهيدي را ديدم که آرام و زيبا روي زمين دراز کشيده و طاق باز خوابيده بود.سال 1372 بود و حدود ده سال از شهادتش گذشته بود.از قد و بالاي او تشخيص دادم که بايد نوجواني حدود 16-17 ساله باشد.در گودي محل چشمانش معصوميت ديدگانش را مي خواندم.بر روي پيکر،برجستگي اي نظرم را به خود جلب کرد،آهسته و با احتياط که مبادا ترکيب استخوان هايش بهم بخورد دکمه هاي لباسش را باز کردم.در کمال حيرت و تعجب،متوجه شدم يک کتاب و يک دفتر زير لباسش گذاشته بود.کتاب پوسيده را که با حرکتي برگ برگ آن دستخوش باد مي شد،برگرداندم.کتاب فيزيک بود.کتابي که ده سال با آن شهيد همراه بود و در صفحات اوليه آن برخي از دروس نوشته شده بود. &lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=center&gt;&lt;FONT size=3&gt;نام شهيد روي دفتر بود.مسئله اي که برايم جالب بود اين بود که او قمقمه و وسايل اضافي همراه خود نياورده بود اما کسب علم و دانش انقدر برايش مهم بود که در عمليات کتاب و دفترش را با خود جلو آورده تا هر جا از رزم فراغتي يافت،درسش را بخواند.&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=left&gt;&lt;STRONG&gt;احمد رضا عابدي&lt;/STRONG&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=right&gt;&lt;/P&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/div&gt;</description>
<pubDate>Sat, 05 Jul 2008 21:03:00 GMT</pubDate>
<comments>http://comment.parsiblog.com/Comments.aspx?NoteID=572318</comments>
 <dc:creator>دل سوخته</dc:creator>
<guid>http://chafieh.ParsiBlog.com/572318.htm</guid>
</item>

<item>
<title>يک چفيه... چهار مرد</title>
<link>http://chafieh.ParsiBlog.com/545463.htm</link>
<description>&lt;div dir=&apos;rtl&apos;&gt;&lt;P align=center&gt;&amp;nbsp;&lt;IMG src=&quot;http://p30-ir.persiangig.ir/aflakian/pic/Image(342).jpg&quot;&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=center&gt;&lt;FONT size=2&gt;منطقه بين قلاويزان عراق و پاسگاه بهرام‌آباد را مين‌‌گذاري مي‌کرديم. با پنجاه نفر از بچه‌هاي تخريب، ده شبه کار را تمام کرديم. بچه‌هاي خسته همه به مرخصي رفته بودند. فقط من و چهار نفر ديگر مانديم. چند روز بعد مسئول گردان اعلام کرد تمام مين‌هايي که جلوي خط مقدم کاشته‌ايم، منفجر شده؛ مين‌ها ضد تانک و غير استاندار بودند و مدت زيادي هم از عمرشان گذشته بود. مدل مين‌ها را عوض کرديم. از پانزده نفر از افراد گردان هم کمک گرفتيم وشب اول براي کاشتن مين‌ها رفتيم. آن شب هفت‌صد متر مين‌گذاري کرديم و کار تا ساعت 30/1 صبح طول کشيد. هوا که مهتابي شد، براي فرار از ديد عراقي‌ها، کار را تعطيل کرديم و با تويوتا برگشتيم عقب، تويوتايي بدون سقف و چراغ … من بودم و رحمت‌ا.. يعقوبي و قربان‌علي پوراکبر و محمدرضا جعفري. يکي از بچه‌ها رو کرد به من و با خواهش گفت: «حسين! برايمان روضه وداع زينب(ع) با حسين(ع) را بخوان.» تعجب کردم؛ اين‌جا؟ با اين‌حال و وضع؟! خلاصه قبول کردم و از گودال قتلگاه و گلوي بريده و پيراهن کهنه و … گفتم. همه گريه کرديم تا به مقر رسيديم. شب دوم هم هفت‌صد متر مين گذاري کرديم و ساعت 30/1 صبح کار را تعطيل کرديم. آن شب نيز به التماس يکي ديگر از بچه‌ها روضه شب قبل را تکرار کردم و گريه‌ها شديدتر شد. اين‌بار هم وقتي به مقر رسيديم، بچه‌ها نماز شب خواندند و خوابيدند.شب سوم هم مثل دو شب قبل گذشت. آن شب اما بعد از برگشت از منطقه، تعدادي مين اضافه در خط جامانده بود و بايد چند نفر براي آوردنشان مي‌رفتند. فرمانده لشکر هم از من خواسته بود، سه نفر را به عنوان تشويقي به مشهد بفرستم. به يعقوبي و پوراکبر و جعفري گفتم با جانشيني که از تدارکات مي‌آيد، مين‌هاي خط مقدم را برگردانند و بعد هم به سمت مشهد حرکت کنند.موقع خداحافظي چهره‌شان تغيير کرده بود و با ديدن هرکدامشان بند دلم پاره مي‌شد. دلم مي‌لرزيد، اما خداحافظي کردم. تازه چشم‌هايم بسته شده بود که يکي بالاي سرم فرياد زد: «حسين! پاشو! بچه‌ها منفجر شدند…» با لرز از جا پريدم. تا به خودم آمدم، نگاهم خيره شد روي عروسکي که کنار چادر بود. عجيب‌تر از اين نمي‌شد. همين چند روز پيش به رحمت‌ا… خبر دادند خداوند دختري به او داده و با چه شوقي اين عروسک را برايش خريد …&amp;lt;**ادامه مطلب...**&amp;gt; گريه امانم را بريده بود.با محمدرضا شفيعي که بعدها شهيد شد، سوار موتور شديم و حرکت کرديم.نزديکي مهران، انبار مهماتي بود که ظاهراً گلوله‌اي به آن اصابت کرده و هشت‌صد مين ضدّ تانک که داخلش بود، منفجر شده بود. دقيقاً زماني که بچه‌ها به آن‌جا رسيده بودند! انفجار مين‌ها، گودال عظيمي درست کرده بود. رفتيم داخل گودال؛ کنار هر قدمي که بر زمين مي‌گذاشتيم؛ بند انگشتي يا تکه گوشت و پوستي افتاده بود. چفيه‌ام را باز کردم و دو نفري هرچه گوشت و پوست و استخوان مي‌ديديم، داخل آن مي‌‌گذاشتيم. سه ساعت داخل گودال قدم زديم و تکه‌هاي پيکر عزيزانمان را جمع کرديم! به خود که آمدم، ديدم پا برهنه در گودال سرگردانم و اشک‌هايم سرازيرند. لب‌هايم نيز زمزمه مي‌کنند: گلي گم کرده‌ام مي‌جويم او را …محمدرضا سوار موتور شد و من هم پشت سرش، با چفيه‌اي در دست، چفيه کوچکي که پيکر چهار مرد را در آن ‌جا داده بودم، يعقوبي، ‌پور اکبر، جعفري و راننده تويوتا… محمدرضا چند متر که جلو مي‌رفت، روي شانه‌اش مي‌زدم و مي‌گفتم: نگه‌دار! چفيه پر بود و از گوشه‌هايش تکه‌هاي گوشت بيرون مي‌ريخت. تکه گوشتي را که افتاده بود، برمي‌داشتم و سوار مي‌شدم. چند متر جلوتر باز فرياد مي‌زدم:محمدرضا نگه دار … با همين وضع به تعاون رسيديم. آن‌ها هم مقداري گوشت پيدا کرده بودند. يک تکه حلقوم بود که هر چه دست مي‌زدم، نمي‌دانستم گوشت کدام ‌يک است. به گوشه‌اي از آن، تکه پارچه سوخته اي چسبيده بود. پارچه‌اي با راه راه آبي و سفيد. يادم آمد زير پيراهن پوراکبر سفيد بود و خط‌هاي آبي داشت.جعفري پانزده سال بيش‌تر نداشت. او را از پنجه‌هاي کوچکش شناختم و يعقوبي را از دستانش، بالاخره کار تمام شد. کنار پيکرها نشسته بوديم و من به فکر فرو رفته بودم. تمام خاطرات سه شب گذشته برايم مرور شد. يادم آمد آن سه شب با چه اصراري از من روضه وداع زينب(س) با حسين(ع) را خواستند. من از گودي قتلگاه برايشان گفتم، تا آن‌ها را در يک گودي عميق جست‌وجو کنم، از حلقوم بريده و پيراهن کهنه حسين(ع) گفتم که زينب(س) با آن‌ها برادرش را شناخت. من هم بايد از حلقوم بريده و پيراهن سوخته، قربان‌علي ‌را مي‌شناختم. من از بدن پاره پاره حسين (ع) برايشان گفتم و ‌تکه‌هاي بدنشان را ديدم. جايي براي ماندن بغض در گلويم نبود. فرياد مي‌زدم و گلايه مي‌کردم: سه شب به من گفتيد روضه وداع بخوان. با هم قول و قرار داشتيد؟ رفقا شما حتي شکل شهادتتان را هم مي‌دانستيد؟ فقط مي‌خواستيد با روضه‌هايي که خودم مي‌خوانم، به من درس بدهيد؟ اين‌که چه طور وقتي جنازه‌هايتان را ديدم، صبرکنم و جست‌وجوي نشانه‌اي براي شناختتان؟!...گريه هم هيچ فايده‌اي نداشت. من مانده بودم و تصويري از آخرين وداعم با بچه‌ها، تصويري از وداع زينب(س) با برادرش در گودي قتلگاه؛ تصويري از کربلا در کربلاي …&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=left&gt;&lt;STRONG&gt;راوي: حسين علي کاجي&lt;/STRONG&gt;&lt;/P&gt;&lt;/div&gt;</description>
<pubDate>Thu, 12 Jun 2008 08:12:00 GMT</pubDate>
<comments>http://comment.parsiblog.com/Comments.aspx?NoteID=545463</comments>
 <dc:creator>دل سوخته</dc:creator>
<guid>http://chafieh.ParsiBlog.com/545463.htm</guid>
</item>

</channel>
</rss>  

