سفارش تبلیغ
موسسه تبیان
دل نوشته - چفیه
[ و روایت شده است که حضرتش روزى میان یاران خود نشسته بود . زنى زیبا بر آنان بگذشت و حاضران دیده بدو دوختند . پس فرمود : ] همانا دیدگان این نرینگان به شهوت نگران است و این نگریستن موجب هیجان . پس هر یک از شما به زنى نگرد که او را خوش آید با زن خویشش نزدیکى باید ، که او نیز زنى چون زن وى نماید . [ مردى از خوارج گفت خدا این کافر را بکشد چه نیک فقه داند . مردم براى کشتن او برخاستند ، امام فرمود : ] آرام باشید ، دشنام را دشنامى باید و یا بخشودن گناه شاید . [نهج البلاغه]
دل نوشته - چفیه
  • پست الکترونیک
  • شناسنامه
  •  RSS 
  • پارسی بلاگ
  • پارسی یار
  • در یاهو

  •  



    بهار رویش نو و تجدید حیات طبیعت است،زمین دربهار با فرزندانش


     


    از خواب زمستانی برمی خیزد  و زندگی را برای دوره ای دیگر می آغازد. 


     


    وقتی خواب زمین با فصل پاییزآغازمی شود این خواب تجدید قوائی است


     


    برای زندگی پرطراوت دیگر،با رسیدن بهار


     


    زندگی درآن شکوفه می زند وغوغایی برپا می کند. 


     


    این ممات وحیات،دیدنی و بیادماندنی است وهمینطورعبرت گرفتنی،انسان با دیدن این تغییروتحولات درمی یابد که او هم جزئی از طبیعت است وازطبیعت برتر،پس این ممات و حیات شامل او هم می شود و بلکه ممات وحیات او بسیار باشکوهتروماندنی ترازطبیعت است.پس برعاقلان است که ازاین حقیقت غفلت نکنند و برای آن حادثه عظیم و باشکوه آماده باشند. 


     


    درعید نوروزهمراه با شکفتن غنچه های زیبای گل و چهچهه مستانه بلبل و گنجشکان عقده ها به شادی ومودت تبدیل می شوید و دل ها به همدیگر گره می خورد،همانگونه که جنگل سرسبزو باطراوت می شود،در حقیقت عید باستانی نوروزفرصتی است برای ارج نهادن برزندگی وتماشای رَستن و رُستن طبیعت،این ها همه آیه های روشن قدرت خداوندی است،بهارروزشادی طبیعت وجشن دوباره زندگی است که خداوند سبحان بدانها عطا کرده است،انسان هم دراین شادی شریک می شود و همراه آن ها از خداوند سپاسگزاری می کند....


     



    دل سوخته ::: سه شنبه 23/12/90::: ساعت 12:4 عصر
    محبت دوستان: نظر


    گرفتار آن دردم که تو دوای آنی!


     


    در آرزوی آن سوزم که تو سرانجام آنی!


     


    بنده آن ثنایم که تو سزای آنی !


     


    من در تو چه دانم ! تو دانی ! تو آنی که خود گفتی!


     


    وچنان که گفتی،آنی


     


    در هجر تو، کار بی نظام است مرا


     


    شیرین همه تلخ و پخته خام است مرا


     


    در عالم اگر هزار کام است مرا


     


    بی نام تو سر به سر حرام است مرا


                                                                                                                                                                                                                              (کشف الاسرار،ج4،ص9)


                                                                                                                                                                                                                              



    دل سوخته ::: سه شنبه 27/10/90::: ساعت 7:18 صبح
    محبت دوستان: نظر


    منطقه بین قلاویزان عراق و پاسگاه بهرام‌آباد را مین‌‌گذاری می‌کردیم. با پنجاه نفر از بچه‌های تخریب، ده شبه کار را تمام کردیم. بچه‌های خسته همه به مرخصی رفته بودند. فقط من و چهار نفر دیگر ماندیم. چند روز بعد مسئول گردان اعلام کرد تمام مین‌هایی که جلوی خط مقدم کاشته‌ایم، منفجر شده؛ مین‌ها ضد تانک و غیر استاندار بودند و مدت زیادی هم از عمرشان گذشته بود. مدل مین‌ها را عوض کردیم. از پانزده نفر از افراد گردان هم کمک گرفتیم وشب اول برای کاشتن مین‌ها رفتیم. آن شب هفت‌صد متر مین‌گذاری کردیم و کار تا ساعت 30/1 صبح طول کشید. هوا که مهتابی شد، برای فرار از دید عراقی‌ها، کار را تعطیل کردیم و با تویوتا برگشتیم عقب، تویوتایی بدون سقف و چراغ … من بودم و رحمت‌ا.. یعقوبی و قربان‌علی پوراکبر و محمدرضا جعفری. یکی از بچه‌ها رو کرد به من و با خواهش گفت: «حسین! برایمان روضه وداع زینب(ع) با حسین(ع) را بخوان.» تعجب کردم؛ این‌جا؟ با این‌حال و وضع؟! خلاصه قبول کردم و از گودال قتلگاه و گلوی بریده و پیراهن کهنه و … گفتم. همه گریه کردیم تا به مقر رسیدیم. شب دوم هم هفت‌صد متر مین گذاری کردیم و ساعت 30/1 صبح کار را تعطیل کردیم. آن شب نیز به التماس یکی دیگر از بچه‌ها روضه شب قبل را تکرار کردم و گریه‌ها شدیدتر شد. این‌بار هم وقتی به مقر رسیدیم، بچه‌ها نماز شب خواندند و خوابیدند.شب سوم هم مثل دو شب قبل گذشت. آن شب اما بعد از برگشت از منطقه، تعدادی مین اضافه در خط جامانده بود و باید چند نفر برای آوردنشان می‌رفتند. فرمانده لشکر هم از من خواسته بود، سه نفر را به عنوان تشویقی به مشهد بفرستم. به یعقوبی و پوراکبر و جعفری گفتم با جانشینی که از تدارکات می‌آید، مین‌های خط مقدم را برگردانند و بعد هم به سمت مشهد حرکت کنند.موقع خداحافظی چهره‌شان تغییر کرده بود و با دیدن هرکدامشان بند دلم پاره می‌شد. دلم می‌لرزید، اما خداحافظی کردم. تازه چشم‌هایم بسته شده بود که یکی بالای سرم فریاد زد: «حسین! پاشو! بچه‌ها منفجر شدند…» با لرز از جا پریدم. تا به خودم آمدم، نگاهم خیره شد روی عروسکی که کنار چادر بود. عجیب‌تر از این نمی‌شد. همین چند روز پیش به رحمت‌ا… خبر دادند خداوند دختری به او داده و با چه شوقی این عروسک را برایش خرید … گریه امانم را بریده بود.با محمدرضا شفیعی که بعدها شهید شد، سوار موتور شدیم و حرکت کردیم.نزدیکی مهران، انبار مهماتی بود که ظاهراً گلوله‌ای به آن اصابت کرده و هشت‌صد مین ضدّ تانک که داخلش بود، منفجر شده بود. دقیقاً زمانی که بچه‌ها به آن‌جا رسیده بودند! انفجار مین‌ها، گودال عظیمی درست کرده بود. رفتیم داخل گودال؛ کنار هر قدمی که بر زمین می‌گذاشتیم؛ بند انگشتی یا تکه گوشت و پوستی افتاده بود. چفیه‌ام را باز کردم و دو نفری هرچه گوشت و پوست و استخوان می‌دیدیم، داخل آن می‌‌گذاشتیم. سه ساعت داخل گودال قدم زدیم و تکه‌های پیکر عزیزانمان را جمع کردیم! به خود که آمدم، دیدم پا برهنه در گودال سرگردانم و اشک‌هایم سرازیرند. لب‌هایم نیز زمزمه می‌کنند: گلی گم کرده‌ام می‌جویم او را …محمدرضا سوار موتور شد و من هم پشت سرش، با چفیه‌ای در دست، چفیه کوچکی که پیکر چهار مرد را در آن ‌جا داده بودم، یعقوبی، ‌پور اکبر، جعفری و راننده تویوتا… محمدرضا چند متر که جلو می‌رفت، روی شانه‌اش می‌زدم و می‌گفتم: نگه‌دار! چفیه پر بود و از گوشه‌هایش تکه‌های گوشت بیرون می‌ریخت. تکه گوشتی را که افتاده بود، برمی‌داشتم و سوار می‌شدم. چند متر جلوتر باز فریاد می‌زدم:محمدرضا نگه دار … با همین وضع به تعاون رسیدیم. آن‌ها هم مقداری گوشت پیدا کرده بودند. یک تکه حلقوم بود که هر چه دست می‌زدم، نمی‌دانستم گوشت کدام ‌یک است. به گوشه‌ای از آن، تکه پارچه سوخته ای چسبیده بود. پارچه‌ای با راه راه آبی و سفید. یادم آمد زیر پیراهن پوراکبر سفید بود و خط‌های آبی داشت.جعفری پانزده سال بیش‌تر نداشت. او را از پنجه‌های کوچکش شناختم و یعقوبی را از دستانش، بالاخره کار تمام شد. کنار پیکرها نشسته بودیم و من به فکر فرو رفته بودم. تمام خاطرات سه شب گذشته برایم مرور شد. یادم آمد آن سه شب با چه اصراری از من روضه وداع زینب(س) با حسین(ع) را خواستند. من از گودی قتلگاه برایشان گفتم، تا آن‌ها را در یک گودی عمیق جست‌وجو کنم، از حلقوم بریده و پیراهن کهنه حسین(ع) گفتم که زینب(س) با آن‌ها برادرش را شناخت. من هم باید از حلقوم بریده و پیراهن سوخته، قربان‌علی ‌را می‌شناختم. من از بدن پاره پاره حسین (ع) برایشان گفتم و ‌تکه‌های بدنشان را دیدم. جایی برای ماندن بغض در گلویم نبود. فریاد می‌زدم و گلایه می‌کردم: سه شب به من گفتید روضه وداع بخوان. با هم قول و قرار داشتید؟ رفقا شما حتی شکل شهادتتان را هم می‌دانستید؟ فقط می‌خواستید با روضه‌هایی که خودم می‌خوانم، به من درس بدهید؟ این‌که چه طور وقتی جنازه‌هایتان را دیدم، صبرکنم و جست‌وجوی نشانه‌ای برای شناختتان؟!...گریه هم هیچ فایده‌ای نداشت. من مانده بودم و تصویری از آخرین وداعم با بچه‌ها، تصویری از وداع زینب(س) با برادرش در گودی قتلگاه؛ تصویری از کربلا در کربلای...


    راوی: حسین علی کاج



    دل سوخته ::: سه شنبه 4/5/90::: ساعت 7:40 عصر
    محبت دوستان: نظر

     cfd


    علامه مجلسی (ره) در جلاء العیون آورده که مشهورترین روایت در ولادت شریف آن حضرت ، آن است که در سال دویست و پنجاه و پنج هجرت واقع شد و بعضی پنجاه و شش و بعضی پنجاه و هشت نیز گفته اند . مشهور آن است که روز ولادت شب جمعه پانزدهم شعبان بود و بعضی هشتم شعبان هم نوشته اند، اما به اتفاق معتقدند ولادت آن جناب در سرمن رای (سامرا) واقع شده است . مادرش نرجس نام داشت . در روایتی آمده است که نام اصلی این خانم بزرگوار ملیکه بود . ولی عصر (عج) هم کنیه رسول خدا (ص) بود و علاوه بر این گاه به کنیه ابوجعفر هم خوانده می شود . القاب آن حضرت عبارت بودند از حجت ، مهدی ، خلف ، صالح ، قائم منتظر، صاحب زمان ، و مشهورترین القاب آن حضرت ، مهدی (عج) است . توصیف صفات ظاهری و سیمای امام زمان (عج) : از امیر مومنان علی (ع) درباره ویژگی های ظاهری آن حضرت روایت شده است که فرمود: او جوان و میان بالاست . خوش رو و خوش موی است و مردی می باشد بلند پیشانی ، درخشندگی چهره اش بر سیاهی موهای صورت و سرش غلبه دارد . دو طرف موهایش رفته است . و میان دندانهای پیشینش فاصله وجود دارد . پدر ارجمندش در سال 260 هجری درگذشت و از همان زمان، نخستین غیبت امام به نام غیبت صغری آغاز شد و این غیبت تا سال 329 هجری یعنی شصت و نه سال ادامه داشت . بعد از آن سال غیبت کبری آغاز شد، تا هنگامیکه خدا بخواهد از پس پرده غیب بیرون خواهد آمد و حکومت جهانی الهی را تحقق و به آرمانهای تمام پیامبران تجسم خواهد بخشید . در هنگام غیبت صغری شیعیان و علاقمندان آن حضرت می توانستند بوسیله یکی از نواب آن حضرت با او تماس بگیرند و پاسخ دریافت کنند . نواب خاص آن حضرت عبارت بودند از : عثمان بن سعید عمری ، محمد بن عثمان بن سعید عمری ، ابوالقاسم حسین بن روح نو بختی، علی بن محمد سمری . از سال 329 که غیبت کبری آغاز شد، پاسخگوی کلیه پرسشها و مشکلات و زعامت شیعیان ، به فقهای جامع الشرایع واگذار شد.



    دل سوخته ::: دوشنبه 4/5/89::: ساعت 7:9 عصر
    محبت دوستان: نظر


    سلام بر شهدا، سلام بر کسانی که با جان خود با خدا معامله کردند.و چه معامله ارزشمندی.سلام و صلوات خداوند بر آنان باد.دوستان عزیز ایمان و اعتقاد قلبی دارم که شهدا به جهت اعتماد به الطاف الهی و اطمینان از نیت و عمل خود آگاهانه شهادت را برگزیدن چرا  که خداوند شهادت را نیز با همه برکات و ثمراتش بر کسی تحمیل نمی کند...حتماَ عزیزان رزمنده مطالب حقیر رو تجربه کرده اند.ولی واسه اون دوستانی که دفاع مقدس را تجربه نکردن عرض کنم،داشتیم لحظاتی را که مرگ و زندگی در راستای هم قرار می گرفتند و حتی امید به زنده ماندن کمتر از شهادت بود. در این لحظات خداوند شما را مقید به انتخاب می کرد، رفتن یا ماندن و شهدای ما آگاهانه انتخاب کردند.از همه چیز خود گذشتند، پدرو مادر، زن و فرزند ، مال و اموال...هیچکدام نتوانستن مانع شوند،خوشا به حالشان و بدا به حال ما بازمانده گان از این قافله...



    دل سوخته ::: یکشنبه 21/7/87::: ساعت 4:41 عصر
    محبت دوستان: نظر


        


              ازآب گرفتیم تنِ‌ فاصله‌ها را                                                        دیدیم پُراز آمدنت اسکله‌ها را


       سرسبز، چنان سبز که‌ آغوش ‌گشودی                                  با آمدنت آمدن‌چلچله‌ها را


              جمعیتی‌از ابر به معشوق رسیدند                                             برداشتی ازجادة باران تله‌هارا


         خوابش نبرد حیف کسی دراسدآباد                                          افسانهْ ویران شدنِ زلزله‌هارا


            ای تکّه‌ای ازخونِ خدا مساله این است                                     یک تکه بدن حل نکند مساله‌هارا


             دیریست که درحلقة مفقودی بابا                                               فریاد زدم یک جوازآن عاطفه‌هارا


    دانی که چرا خشک شده نخلِ شهادت؟                                    زیرا که بُریدند تبِ بادیه هارا


    اصلاً هنر آن نیست که ایثاربمیرد                                               ایثار مرا مرحم واین آبله‌هارا


                عمریست که در حلقة امداد رفیقان                                           گفتیم به دل مصرع واین قافیه‌هارا


                دیشب همه را مرحم جان بودی وامروز                                     امروز زیادت نه اثر باقی وآن حادثه‌هارا


    ایکاش نبیند پسر چشم براهـت                                                 زیرعَلَم خاکی تو حرمله‌هارا


                 یادم نرود هیچ که در لحظه آخر                                             بسپُردی به مَنَش مادر وآن فاطمه‌هارا


              در درگه حق شکرکه مولام علی هست                                     تا کَم کند این غصه و آن جاذبه‌هارا


     چندیست که‌در سلسله‌جُنبانِ شفیقان                                      من منتظرم مِهررُخِ خامـنـه‌هارا


       آیینه من بین همین شیشه دلان است                                      خوب است بگردم همة قافله‌ها


       یکباره سراغ پسرت رفت تعزّل                                                    کَم کرده نبودت همة حوصله‌ها


             ایکاش تفحص خبری سوی من آرد                                          من خسته شدم بس‌که زدم ثانیه‌هارا





    دل سوخته ::: چهارشنبه 8/3/87::: ساعت 5:16 عصر
    محبت دوستان: نظر


    چرا شهید نشدم


    این سئوال خیلی از عزیزانی است که در دفاع مقدس و عملیات های متعدد آن شرکت داشته اند .راستی جواب شما چیست:لیاقت نداشتیم....آمادگی نداشتیم....توفیق حاصل نشد....دلبستگی به دنیا زن و بچه....البته شکی نیست که وجود خیلی ازعزیزان ، بعد از دفاع مقدس موجب برکات زیادی برای خود و انقلاب بوده است.ولی روی سخن من در درجه اول با خودم است...آیا بعد از جنگ بهتر شدم و یا....تمام همرزمان و عزیزانی که در عملیات های سخت و دشوار شرکت داشته اند می دانند لحظاتی پیش می آمد ،که مرگ و زندگی در راستای هم قرار می گرفت و حتی امید به زنده ماندن کمتر بود.در این لحظات به قول بچه ها (سیم وصل می شد) و زمان انتخاب فرا می رسید.


    شهدا آگاهانه و با بصیرت انتخاب کردند .


    فرمانده گردان ما تعریف می کرد:بعد از عملیات بدر که به عقب نشینی منجر شد حدود 48 ساعت روی آب شنا می کردم،خسته و گرسنه بودم.ناگهان احساس کردم الان هرچه از خداوند، بخواهم اجابت می شود(سیم وصل شد)ایشان می گفت من در آن موقع از خدا یک قایق خواستم...لحظاتی نگذشت که صدای قایق را شنیدم که برادری می گفت:اخوی بیا سوار شو....تا به خود آمدم خیلی ناراحت شدم که چرا حالا که سیم وصل شد از خدا چنین درخواستی داشتم... حقیر در یکی از شب های عملیات کربلای پنج با گردان امام سجاد(ع) از ل14 در نخلستان های شلمچه عراق در محاصره دشمن قرار گرفتیم،شرایط خیلی سخت بود...با چشم خود می دیدم که چگونه بچه ها مورد هدف قرار می گرفتند و چه راز و نیاز هایی.... شرایط به قدری برایم سخت شده بود که امکان جا به جا شدن نداشتم مجروح بودم....زمان انتخاب فرا رسید... ولی افسوس....شهدا کمک کنید...


         خداوندا به حق مقربان درگاهت قدرت انتخاب صحیح در همه مراحل زندگی به همه ما عطا فرما....



    دل سوخته ::: سه شنبه 21/9/85::: ساعت 6:4 عصر
    محبت دوستان: نظر

    >> بازدیدهای وبلاگ <<
    بازدید امروز: 70
    بازدید دیروز: 95
    کل بازدید :158604

    >>اوقات شرعی <<

    >> چفیه<<
    دل نوشته - چفیه
    دل سوخته[125]
    چفیه ام کو ؟! چه کسی بود صدا زد : هیهات !! عشق من کو ؟! مهربان مونس شب تا به سحرگاه ام کو؟! چفیه ی شاهد اشکم به کجاست ؟!من چرا واماندم ؟! مأمن این دل طوفانی بی ساحل کو ؟! ای سحرگاه ! تو را جان شمیم نرگس ، چفیه منتظر صبح کجاست ؟! تربت کرب و بلا ! تو بگو چفیه ی سجاده چه شد ؟ ای مفاتیح ! بگو همدم دیرینه ی نجوایت کو ؟! آی مردم ، به خدا می میرم !! مرگ بی چفیه ! خدایا هیهات !! چفیه ام را به دلم باز دهید. عهد ما ، عهد وفا بود و صفا بود و ابد! گر چه من بد کردم ولی ای چفیه ! بدان بی تو دلم می میرد !!

    >> پیوندهای روزانه <<

    >>لوگوی وبلاگ من<<
    دل نوشته - چفیه

    :: لینک دوستان ::

    کشکول
    برادران شهید هاشمی
    مهاجر...
    سرزمین من
    شمیم
    فصل انتظار
    کانون فرهنگی شهدا
    بازمانده تنهای تنها
    نسیم وحی
    یادداشتهای فانوس
    اسوه ها
    بندیر
    یگان خاک بازان
    قافیه باران
    آخرالزمان و منتظران ظهور
    برو بچه های ارزشی
    اهلبیت (ع)،کشتی نجات ما...
    یا امیر المومنین روحی فداک
    بیا ای دل از این جا پر بگیریم ...
    عطر یاس
    پیاده تا عرش
    صدفی برای مروارید
    پر شکسته
    سجاده ای پر از یاس
    سردار بی سنگر
    یا حسین (ع)
    نسیم قدسیان
    بوی سیب
    عاشق آسمونی
    گل پیچک
    هیئت فاطمیون شهرضا
    علمدار دین
    شهدا
    السلام علیک یا علی بن موسی الرضا
    تنها علمدار
    عــــــــــروج
    یا زهرا(س)
    حاج آقا مسئلةٌ
    خطابه
    .:: رایحه ::.
    .::: رایحه وصال :::.
    قیام گاه عمارها
    شهید قنبر امانی
    پوکه(با شهدا باشیم)
    لهجه سکوت
    مهر بر لب زده
    منتظر بیداری
    سرخ بی نهایت
    دوزخیان زمین
    عطش
    قافله شهداء
    شمیم یاس
    یاد لاله ها
    به یاد شهدا
    شکوفه های زندگی
    مذهبی
    پاک دیده
    پایگاه اطلاع رسانی قاین نیوز
    استشهادی
    صدفی برای مروارید
    صراط مبین
    پاتوق جنگ نرم
    توشه آخرت
    نیم پلاک
    ولایت علیه السلام
    منطقه آزاد
    منتظر
    شیدای حسین
    کبوترانه
    مهدیاد
    عشق بی انتها
    به عشق ارباب
    آســــــمــونـــی بــاش
    عدالت و عادل کجاست؟
    شعیب ابن صالح
    یا رب الحسین
    شمیم حیات
    دنیای واقعی
    باد صبا
    نشانه های ظهور
    سیر بی سلوک
    آخر عشق
    راز و نیاز با خدا
    دو نیمه سیب
    غیر از خدا هیچ مخواه
    مائدة من السماء
    وبلاگ ایران اسلام
    انتظار
    اینجا فقط خداست
    علوم جهان
    نیروهای ویژه
    به راه لاله ها
    فصل کودکی
    سیب سرخ
    دیده و دل
    یوسف گم گشته
    پرستوی مهاجر
    فرزند شهید
    شمیم عطر گل یاس
    کوثر
    بانگ رحیل
    غروب شلمچه
    صهبای صفا
    بی نشان
    یاس کبود
    پروانه ی مهاجر
    تسبیح
    سبکبالان
    محمد حسین رنجبران
    من عرف نفسه فقد عرف ربه
    عرشیان
    بزمانه
    شاخه گلی برای شهید
    بسم رب الشهدا و الصدیقین
    دفاع مقدس(راه بی پایان)
    امیرالمومنین علی(ع)
    حاج حمید
    وصال
    صبح (وبلاگ دفاع مقدس)
    کبوتر غریب
    سپاه نیور
    تلنگر
    کامران نجف زاده
    چفیه یعنی عشق
    نوید شهادت
    نسل خمینی
    فرهنگ شهادت
    گردان نوح
    کربلای جبهه ها یادش بخیر...
    خادم الشهداء
    عدالت خواهی
    شهدای گردان مقداد
    لبیک
    شهادت مزد خوبان
    ولایت،مذهبی...
    شیران لرستان
    حرفهای ناب...
    القائم
    کربلایی ها
    دل نوشته
    پلاک، شهادت
    تراوش اندیشه
    پیام شهبند
    پلاک طلایی
    هویزه
    اذان صبح
    لاله های آسمانی
    آسمان شلمچه
    مشکاة
    واحد 106
    ما همه شرمنده شهدا هستیم
    شهدای تهران
    پایگاه شهیدان شیردم
    یادداشتهای بی تکلف
    ساحل آسمانی
    سجده بر خاک
    بچه پرستوهای شهید
    صراط مبین
    یه منتظر


    :: لوگوی دوستان ::

    >>موسیقی وبلاگ<<

    >>آرشیو شده ها<<
    >>جستجو در وبلاگ<<
    جستجو:

    >>اشتراک در خبرنامه<<
     

    >>طراح قالب<<