
پدرم با شستن آشپزخانه یا حوض حیاط به ما یاد می داد که باید در خانه کار کرد و یا چگونه حوض را شست.حیاط منزلمان را به قدری پاکیزه می شست که ما از این همه حوصله و دقت او شگفت زده می شدیم.می گفت کار نباید با بی حوصلگی انجام گیرد. کوچکترین مسائل خانواده را جدی می گرفت و به امور خانه بی نهایت توجه داشت.حتی در خانه جلساتی می گذاشت که محتوای آن جلسات شامل کلیه مباحث خانوادگی و مذهبی بود.ایشان عاشق جلسه بودند و شیفته مشورت و نظر خواهی،اهل تنوع و مزاح و به موقع هم بسیار جدی بود.جلسات خانوادگی ما اغلب با نماز و گاهی با دعا شروع می شد ما در همین جا به امامت خود ایشان نماز جماعت خانوادگی را اقامه می کردیم و سپس جلسات را آغاز می نمودند. راجع به مزاح و شوخی هایش یک بار ایشان به عیادت یکی از بیماران در حال مرگ می رود اکثر کسانی که آنجا بودند یا غصه می خوردند یا روحیه او را خراب می کردند،پدرم بر خلاف بقیه هر چه جوک و لطیفه داشت برای آن بیمار تعریف نمود به حدی که خود بیمار می گفت یکی از روزهای خوب زندگی من همان روز بود.آخرین خاطره ای که از ایشان دارم مربوط می شود به شب شهادتش آن شب حال عجیبی داشت چون از مسافرت آمده بود.زیارت حرم مطهر امام رضا(ع)و عیادت مادر گرانقدرش در مشهد،زیارت مشهد شهیدان شلمچه همه و همه روحیه ای تازه به او بخشیده بود اصلا انگار آماده بود.فردا شبش که دیگر ایشان شهید شده بود برای من شب بسیار سخت و مصیبت باری بود.تازه به عظمت او فکر می کردم که در نبودش چه کنم.برای همین بود که در روز تشییع جنازه وقتی خودم را روی پای آقا انداختم می خواستم تمام عقده هایم را خالی کنم چون او را از پدرم بیشتر دوست داشتم و باور بفرمایید از آن لحظه به بعد آرامش وصف ناپذیری پیدا کردم.بقول پدرم حال و روحم تغییر کرد و احساس خوبی به من دست داد.الان که فکر می کنم می بینم او بسیار ولایت طلب بود و همیشه هم به من سفارش می کرد مطیع محض ولایت باشم.
خاطره ای از مهدی،فرزند شهید صیاد شیرازی

قربانی عشق - سوختن - خاکستر شدن - فنا شدن برای کسی که در آتش غم و درد
می سوزد،سوختن حیات اوست - رنج کشیدن طبیعت ثانویه او شده است - عادت دارد در غم و درد و ظلم و ستم و فساد می گذرد آنجا که می خواهد در آغوش معشوق بسوزد - برای معبود خود را فدا کند، از درد و رنج عالم برهد چه لذت بخش است - چه سهل و ساده است - چقدر گوارا و مطبوع است سوختن و محو شدن و قربانی شدن در آغوش محبوب .
کسی که همه روزه به استقبال مرگ می رود - ولی مرگ از مقابل او می گذرد - همه روزه می خواهد به افتخار شهادت نایل آید - از زیر بار کوه غم و درد برهد - اما قضا و قدر اجازه نمی دهد - آنجا آتش عشق بر او می وزد و سراپای او را می سوزاند - و او را آزاد می کند تشنه ایثار، پروانه وار به دور شمع شهادت می گردد.
آه - آه - آه - از ظلمت جهل و آتش شکنجه و طوفان تهمت و افترا...

این غریب دور از وطن،برادرمان حاج احمد متوسلیان در طول مدتی که ما خدمت ایشان بودیم هر بار که خدمت ایشان عرض می شد که در محافظت از جانتان یک مقداری دقت بیشتری کنید و محافظت بیشتری داشته باشید به عنوان مثال وقتی ایشان با خودرو در سطح شهر تردد می کردند زمانی که منافقین در سال 61 افراد را در کوچه و خیابان ترور می کردند احتمال اینکه نارنجکی داخل ماشین ایشان بیندازد زیاد بود. از ایشان می خواستیم که دقت بیشتری داشته باشند.اگر امکان دارد درهای ماشین را ببندند و....ایشان همیشه در جواب همه برادران می فرمودند که با خدای خود عهد بسته ام و می دانم که خداوند خواست مرا قبول خواهد کرد.شما هم به فکر خودتان باشید و از جان خودتان محافظت کنید.من از خدا خواسته ام که به دست شقی ترین آدم های روی زمین یعنی صهیونیست ها به شهادت برسم و می دانم حتماَ خداوند این دعای مرا مستجاب خواهد کرد و به همین دلیل می دانم که نه به دست منافقین و نه به دست عراقیها بلکه به دست صهیونیست ها کشته خواهم شد.
عباس برقی

قسمتی از مصاحبه شهید حاج احمد کاظمی درخصوص سردار شهید حاج حسین خرازی
بسم الله الرحمن الرحیم
... از اینکه خواستید در مورد شهید عزیزمان حاج حسین خرازی مطلبی عرض کنم،باید بگویم،قدرت بیان خصوصیات این سردار رشید را ندارم.زبان،الکن،از گفتار در این خصوص است.بنده از دوران بروز اغتشاشات و ناامنی در کردستان با او آشنا شدم و درعملیات زیادی با هم همکاری داشتیم.حاج حسین انسانی نمونه و رزمنده ای پر خروش و فرمانده ای مبتکر بود.به سرعت تصمیم می گرفت و خوب هم برنامه ریزی و عملیات را هدایت می کرد.در میدان مبارزه،تجربیات خوبی را کسب کرده بود و به راستی استادی کم نظیر و فرماندهی لایق بود.همیشه درعملیات،در همه جا پیشقدم و پیشگام بود،اغلب اوقات شخصا به شناسایی می رفت بدون ذره ای احساس خطر! می گفت:ما از دیگر بسیجی ها عزیزتر نیستیم.سختی ها و ناراحتی های حاصل از جنگ را با رضای خاطر تحمل می کرد و هرگز لب به شکوه و گلایه نمی گشود.در هر شرایطی تصمیمش درجهت رضای خدا بود.به خاطر دارم در عملیات خیبر به ما اطلاع دادند که او به شدت مجروح شده و امیدی به زنده ماندنش نیست.با همه علاقه ای که به زیارتش داشتم اما به علت درگیری درعملیات نتوانستم به عیادتش بروم هرچند دورادور جویای حالش بودم و از احوالش خبرداشتم،با بی صبری منتظرفرصتی بودم تا بتوانم به دیدارش بروم، بعدا فهمیدم او هم منتظر من بوده است، بالاخره یک روز به دیدارش رفتم.بسیار خوشحال شد.ازمن گلایه هم کرد که خیلی پیشتر از این منتظرت بودم،شرمنده شدم اما او می دانست که برایم مقدور نبود.از نحوه ی مجروح شدنش پرسیدم.گفت:در اوج عملیات،در یک منطقه پرخطر،در میان جهنمی از آتش و گلوله و خمپاره به یاری رزمندگان شتافتم و درست به محلی رسیدم که دشمن آتش شدیدی روی آن می ریخت.خمپاره ای در کنارم به زمین خورد که ازجا کنده شدم.در نتیجه چند جای بدنم،من جمله دستم آسیب دید.حاج حسین به محض ترخیص از بیمارستان،درحالی که می بایست دوران نقاهت را درمنزل استراحت کند،به جبهه برگشت و دوباره به مبارزه و شرکت در عملیات پرداخت.سرانجام نوبت به عملیات کربلای 5 رسید،درست 2 روز قبل از شهادتش دوستانه و به عنوان درد دل به من گفت:می خواهم یک موضوعی را خصوصی به اطلاعت برسانم و بگویم که،من خودم را از جهت شهید شدن کاملا آماده کرده ام.من از شنیدن این حرف تعجب کردم،این گفتگوی دوستانه درست 2 روز قبل از شهادتش بود و دیدم که این عقاب شیر شکار بیش از این قرار ماندن در این قفس خاکی را نداشت و مثل این که به او الهام شده بود،چون دو روز بعد سبکبال به سوی ملکوت اعلی پرکشید راهش پر دوام باد.
آخرین دست نوشته سردار شهید احمد کاظمی،که در میان جمعی از رزمندگان لشکر 31 مکانیزه عاشورا نگاشته شده،آمده است:
«سلام بر شهیدان راه خدا،سلام بر دلیر مردان و شیران روز و زاهدان شب،
سلام بر شهدای خطه ی شجاعان،مردان ایثار،مجاهدان راه خدا و یادگاران دفاع مقدس.
سلام بر همرزمان،یاوران امام (ره)،شهیدان حمید و مهدی باکری،
سلام بر شما رزمندگان که یکایک ایستاده اید پشت در پشت هم،
گوش به فرمان سید علی،پا جای پای حمید و مهدی رو به کربلا به قدس با آرزوی دیدار مولایمان
در آستانه ی زاد روز میلاد منجی عالم بشریت با شما عهد می بندم
که از ایستادگی و دلدادگی شما بر خود ببالم و پاسدار ارزش های والایتان باشم.
اولین شرط لازم برای پاسداری از اسلام،اعتقاد داشتن به امام حسین (ع) است.
هیچ کس نمی تواند پاسداری از اسلام کند که در حالی که ایمان و یقین به ابا عبدالله الحسین (ع)
نداشته باشد.اگر امروز ما در صحنه های پیکار می رزمیم و اگر امروز ما پاسدار انقلابمان هستیم و
اگر امروز پاسدار خون شهدا هستیم و اگر مشیت الهی بر این قرار گرفته که به دست شما
رزمندگان و ملت ایران،اسلام در جهان پیاده شود و زمینه ی ظهور امام زمان (عج) فراهم گردد،به
واسطه ی عشق،علاقه و محبت به امام حسین(ع)است.
من تکلیف می کنم شما رزمندگان را به وظیفه عمل کردن و حسین وار زندگی کردن...
فرازی از وصیت نامه شهید مهدی زین الدین

مرا با مترجم به بیمارستان بردند؛وارد اتاقی شدم که اسرای زخمی و بیمار هم آنجا بودند.از اردوگاه تا آنجا چشمم بسته بود.چشمانم را که باز کردند،زیر پارچه سفیدی بدن پاره پاره شده ای قرار داشت.از من خواستند به همراه چند تن از اسرا او را غسل میت بدهم، کار سختی بود. به هر جای بدنش دست می کشیدم،جز استخوان چیز دیگری حس نمی کردم.دنده هایش بیرون زده بود و جای گلوله در بدنش بود. به سختی او را با آب غسل دادم. اشک،امانم نمی داد بر او کفن پیچیدم و در آن حال غربت،برادر اسیرمان را در آمبولانسی که شیشه هم نداشت با چند سرباز مسلح به سوی قبرستان حمل نمودیم. در بین راه داخل آمبولانس،ذکر الله اکبر، لااله الاالله ، شهادتین می گفتیم و فاتحه می خواندیم. بعثی های کافر هم ما را مسخره می کردند. مسافتی نه چندان طولانی را با آمبولانس پیمودیم. وقتی از آمبولانس پیاده شدیم،اطرافمان بیابان وسیع بود پر از قبر. قبرستان در حاشیه شهر بود و یک قسمت آن را که روی تپه واقع شده بود،قبرستان اسرا کرده بودند و دور تا دور آن را خاکریز کوتاهی زده بودند. آمبولانس کنار قبری ترمز کرد و من،شهیدمان را داخل قبر گذاشتم. دستهایم کفن را رها نمی کرد. رو به پیکر شهید گفتم: تو را به رسم امانت اینجا می گذاریم. انشاالله به زودی به وطن خودمان بر می گردیم و تو را هم بر می گردانیم. اشک جلوی دیدگانم را تار کرده و اندوه و دل تنگی،ناله ام را در گلو خفه ساخته بود. خود را تنها و بدون همسنگر می دیدم. برایم گران بود که عزیزی را در غربت رها کنم و بروم. بعد از خواندن تلقین،خاک بر بدن پاکش ریختم. نام و مشخصات او را روی تکه کاغذی نوشتم و در شیشه ای سر بسته،بالای سر او قرار دادم. حدود هفتاد قبر از اسیران،در آن قبرستان بود.
برگرفته شده از کتاب شهدای غریب:عبدالمجید رحمانیان
((این وصیت نامه ها انسان را مى لرزاند و بیدار مى کند)) (امام خمینى)
o ((خدایا من به جبهه نبرد حق علیه باطل آمده ام تا جان ناقابل خود را بفروشم, امیدوارم که خریدار جان من عاصى تو باشى نه کس دیگر.)) (دانش آموز شهید نقى یوسفى اصیل از: همدان)
o ((من براى انتقام از کسى و براى چند وجب وسعت خاک نمى روم, اگر چه باید دشمن را با ذلت از خاکمان بیرون کنیم, بلکه براى احیاى دین حقم اسلام و پایدارى جمهورى اسلامى به جبهه مى روم. براى دفاع از حقى که روزى موسى با عصایش, ابراهیم با تبرش, محمد(ص) با قرآنش, على با ذوالفقارش و حسین با خونش از آن دفاع کردند. ))(معلم شهید محمد اسماعیل محمد ولى از: کن)
o ((امیدوارم که با رفتنم و با هجرت نمودنم به جبهه, به سخن امام حسین(ع) سرور شهیدان و آزادگان و ولى فقیه امام خمینى لبیک گفته باشم و با شهادتم مشتى خاک بر دهان تمام یاوه گویان داخلى و خارجى و تمام تجاوزکاران به مرزها و شهرها و استعمارگران شرق و غرب بریزم و پوزه آنان را به خاک سیاه بمالم; و آرزویم در این حمله یا زیارت یا ((شهادت)) است.))(دانش آموز شهید محمود تیشه دار از: تهران)
o ((من اکنون قرآن در قلب, سلاح در دست, جان بر کف, پا در میدان جهاد مى گذارم تا مسوولیت شرعى خود را در مقابل خداوند یکتاى قادر و دین پاک او انجام دهم. اینک با قلبى پاک به جبهه اعزام مى شوم تا بتوانم کفار متجاوز را از بین ببرم و آرزوى شهید شدن در این راه مقدس دارم زیرا من تعلق به خود ندارم.))(شهید داود سرتاج از: تهران)
o ((من به جبهه مى روم تا دو درس مهم را به خوبى فراگیرم; اولى درس اخلاص و عشق نسبت به پروردگارم, دومى ایثار و فداکارى, که این دو درس را از حسین(ع) رهبر آزادگان و سرور شهیدان آموختم, و هم اکنون باید به پیمانى که با خدا بستم وفا کنم.))(معلم شهید سید محمد رضا طیبى تفرشى از: شهررى)
o ((بدانید همه ما آماده رزمیم و به یارى خداوند به جبهه آمدیم تا به نداى سرورمان سیدالشهدا(ع) لبیک گوییم. ما مى رویم راه اماممان را که همان راه حسین(ع) است ادامه دهیم; و به یارى خداوند متعال آن قدر مى رویم و مى رزمیم تا به دوران حکومت مستکبران و از خدا بى خبران خاتمه داده و مستضعفان و محرومان را وارث هاى واقعى زمین قرار دهیم. و همان طور که امام على(ع) فرمودند: ((آن قدر در دریاى خون شنا مى کنیم تا به ساحل حقیقت برسیم)).))(پاسدار شهید على ابراهیم قزوینى از: تهران)
o ((من نه براى ماجراجویى, بلکه براى رشد فکرى خود در جهت الله به جبهه مى روم. ))
(بسیجى شهید بهروز از: تهران)
o ((خدایا با نام تو لباس سربازى ـ که کفن یک سرباز است ـ به تن مى کنم, و به خاطر پیکار در راه تو و کتاب آسمانى ات ((قرآن)) و به خاطر مکتبم ((اسلام)) پوتین را به پا کردم و عازم جبهه شدم و به جنگ با ملحدین مى پردازم و تو خود آگاهى که تنها هدفم جنگیدن در راه تو و دفاع از اسلام عزیز مى باشد. خدایا, این درختى را که امام پرورش مى دهد با خون هاى پاک نگهدارى کن.))(ستوان شهید محمدرضا احمدى از: خوى)
o ((اهمیت ((جهاد)) در اسلام, در آیات الهى و احادیث معتبر از خاندان عصمت و طهارت(ع) به وضوح مشخص است. امتیاز بزرگ اسلام آن است که از دیگر ادیان متمایز است, و از جمله راه هاى نیل به سعادت اخروى ((جهاد)) است.))(پاسدار شهید على جعفرى قیچانى از: تهران)
o ((من براى احیاى دین خدا و براى بقاى جمهورى اسلامى ایران که آغازگر حکومت اسلامى ان شإالله در جهان است رهسپار جبهه شدم.))
( شهید مهرداد خداوندى از: تهران)
o ((لازم مى دانم آن چه در این دانشگاه دیده ام براى شما عزیزان تذکر دهم. در این دانشگاه جز عشق به خدا دیگر رابطه اى نیست. این جا تنها راه خداست, یعنى خود را رها کردن و خدا را دیدن.))(شهید غلامرضا پاک نژاد از: تهران)
o ((ما به فرموده امام که فرمودند راه قدس از کربلا مى گذرد, باید بعد از برگشتن از کربلا قدس را آزاد کنیم و دست سلطه ابرجنایتکاران را کوتاه کنیم. برادران, بدانید که جنگ جنگ است و عزت و شرف و دین و میهن ما هم در گرو همین مبارزات است, و بنابراین رفتن به جبهه یک واجب شرعى است و امیدواریم که شما نیز دنبال کننده راه شهیدان باشید.))(پاسدار شهید محمد حسین پیرهادى تواندشتى از: اراک)
o ((به قول امام: جنگ رحمت الهى است, جهت آزمایش بندگان مومن خود که چگونه این امانت هاى الهى را تحویل مى دهند و جگرگوشه خود را هم چون قاسم تازه داماد به میدان نبرد مى فرستند.))( معلم شهید حبیب دباغ زاده از: تهران )
o ((حال که مى خواهیم ضربه نهایى را بر پیکر بى جان امپریالیسم وارد سازیم و این جنگ تحمیلى را به پیروزى نهایى برسانیم و انتقام تمامى خون شهیدان را از آن ها بگیریم, من با شناخت این ضرورت به کمک این انقلاب شتافتم تا شاید با ریختن خون و دادن جان ناقابل خود بتوانم سهمى بس کوچک در مقابل این امت شهیدپرور و انقلاب داشته باشم و در آن دنیا در مقابل ائمه معصومین و دیگر شهداى عزیز اسلام روسفید باشیم.))(دانش آموز شهید محمد رضا کشاورزى پورقرنى از: تهران)
o ((نیت من براى رفتن به جبهه براى خدا و در راه خدا و براى پیروزى اسلام است. براى این آرزو به جبهه مى روم که دیگر باز نگردم, و در آن جا بعد از نابود کردن عده اى از کفار به آرزوى خود یعنى ((شهادت)) در راه خدا برسم.))(دانش آموز شهید نادر ایران خواه از: تهران)
o ((من براى جانبازى در راه اسلام و میهن و اهداف رهبر انقلاب تا جان در بدن داشته باشم راحت نخواهم نشست.))(ستوانیار شهید محمود کریمیان سرخس از: مشهد)
o ((خدایا تو خود آگاهى که آن چه براى جنگ انجام مى دهیم و یا مى جنگیم براى رقابت و کسب قدرت, و یا براى کارى و یا جاه طلبى نبوده, بلکه براى رضاى تو بوده است. این مإموریت جنگى را من از جان و دل پذیرفته و با کمال علاقه مندى و شهامت و آگاهى قبول نمودم.))(در و پنجره ساز شهید عیسى مصطفایى از: هشترود)
o ((این جا مکانى است که گویا خداشناسى تجربى در این مکان امکان پذیرتر است. این جا مرگ نیست, بلکه پیدا کردن رمز مرگ در این جاست. مادر, هنگامى که ما در این جا گام برمى داریم احساس مى کنیم که زمین محکم تر از آن است که ما روى آن لغزش داشته باشیم, ولى مى بینیم زمینى که زیر پاى ما سخت است چگونه زیر پاى مزدوران مى لرزد.))(کارمند شهید محمد ملاطائفه از: تهران)

تازه از بیمارستان بیرون آمده بودم.وقتی به منطقه برگشتم بچه ها تپه ای را گرفته بودند.یکی از بچه ها گفت:فرمانده لشکر دستور داده کسی روی خط الرأس نرود.
شب همانطور با لباس شخصی خوابیدم.صبح خواب آلود وخمار از سنگربیرون زدم. آفتاب حسابی پهن شده بود. ...ناگهان چشمم به جوانی کم سن و سال افتاد.کلاه سبز کاموایی سرش بود و لباس زرد کره ای تنش.با دوربین روی درختی در خط الرأس مشغول دیده بانی بود.
این را که دیدم انگار با پتک زده باشند روی سرم.سرش داد کشیدم"آهای تو خجالت نمی کشی؟بیا پایین ببینم."
یکباره دست از کار کشید نگاهم کرد. یک نگاه پرمعنا.گفت:چیه اخوی؟گفتم: می خواهی خودت را به دشمن نشان دهی؟ نمی گویی با این کار جان چند نفر به خطر می افته؟! هر کاره ای که هستی باش مگر برادر زین الدین دستور نداده کسی روی خط الرأس نرود؟! تو رفتی آن بالا چکار؟!
گفت:خیلی عصبانی هستی؟! گفتم باید هم باشم.۱۸۰نفر بودیم همه شهید شدند ...تأمل نکرد و گفت:از کدام گردانی؟ گفتم گردان ضد زره گفت: جرو همان ده پانزده نفری که......
گفتم شلوغ بازی در نیاور بیا پایین اگر هم کاری باشد بچه های اطلاعات عملیات خودشان انجام می دهند.
سرو صدا که بالا گرفت بچه های دیگر هم از سنگر بیرون زدند همین که از درخت پایین آمد یکی از بچه های قم شروع به بوسیدن او و ابراز محبت کرد.بعد خودش آمد طرفم پیشانی ام را بوسیدو گفت خسته نباشید بچه های شما خوب عمل کردند.وقتی خواست برود دستم را محکم فشرد و با خنده گفت: اخوی مواظب خودت باش.من هم با حالت تمسخر گفتم: بهتره شما مواظب خودت باشی او هم خنده ای کرد و رفت.
وقتی او رفت به آن برادر قمی گفتم : او که بود که بوسیدیش؟گفت: نفهمیدی:! گفتم: نه! گفت : آقا مهدی بود که هرچی از دهانت درآمد به او گفتی!
نا باورانه دنبالش دویدم اما رفته بود هر وقت یاد این صحنه می افتم احساس می کنم که در برابر کوهی از صبر و با یک قله شرم بر دوشم هستم.
سخن ازگمنامانی که علی وار،فضائل پنهانشان،بر برتری های پیدایشان می چربد،همان گونه که آشکار است،بس دشوار می نماید.اگر چنین نبود که دیگرفضایل پنهان،معنی نمی داد.باید درسیرت آنان نگریست و کاوش بسیار کرد تا بتوان جرعه ای از زلال آن را چشید.این مردان مرد،به کوههای درشت پیکر یخ می مانند که در آب های جهان شناور است و بخش بزرگ آن در زیر آب از چشم ها،نهان.
یکی از این سترگان،سردار گران مایه ی
شهید حجت الاسلام مصطفی ردانی پور بود.عده ای بر آن عقیده اند که او سرمایه ی بزرگ جنگ و اندیشمند تدبیرهای اعتقادی و نظامی آن بود و با وجود صغر سن،مدارج کمال و معرفت را به سرعت پیموده بود.قسمتی از دل نوشته های شهید: حال که وقتی رفتن است و توفیق پیوستن به یاران و دوستان،آنان که با هم،پیمان شهادت بستیم،با کمال شرمندگی و طلب عفو و بخشش از همه ی شما،چند کلمه ای را به عنوان وصیت ذکر می کنم.باشد که باعث آمرزش من شود و برایم طلب رحمت و بخشش بنمایید.آن کسانی که مسئولیتی دارند و با خون شهدا و ایثار و استقامت و کار و تلاش سربازان گمنام،نام و عنوانی پیدا کرده اند،مواظب خود باشند! دوستان عزیز! تنها راه رسیدن به سعادت،ترک محرمات و انجام واجبات است.راه قرب به خدا همین است و بس.دست یکدیگر را بگیرید و راه شهدا را که همان راه رسیدن به خدای متعال است ادامه دهید.
چند سال،گذشته است،گروههای تجسس به تپه ی شهید برهانی آمده اند.
بسیاری از پیکرهای مطهر شهدا را با پلاک پیدا کرده اند. کسی از تو...یکی می گوید، من با چشمانم دیدم که همین جا افتاد.یک گلوله ی تیربار،به پشت سرش خورد.یادم می آید،پلاک نداشت، اما یک انگشتر عقیق نسبتا درشت درانگشتش بود.برادرها دقت کنید اگر جنازه بی پلاکی با انگشتر دیدید،مرا خبر کنید.گروه ها همه جا را می کاوند.اما هیچ نمی یابند و ناامید از پیدا کردن جسد مطهرت بر میگردند.البته بسیاری را پیدا کرده اند.اما تو را نیافتند.باید هم نمی یافتند.خودت قبل از عملیات یک ساعت قبل ازحمله به یکی از بچه هایی که اصرار می کرد،برگردی،گفتی،می روی و می دانی که مفقود می شوی.
بازدید دیروز: 230
کل بازدید :142707
چفیه ام کو ؟! چه کسی بود صدا زد : هیهات !! عشق من کو ؟! مهربان مونس شب تا به سحرگاه ام کو؟! چفیه ی شاهد اشکم به کجاست ؟!من چرا واماندم ؟! مأمن این دل طوفانی بی ساحل کو ؟! ای سحرگاه ! تو را جان شمیم نرگس ، چفیه منتظر صبح کجاست ؟! تربت کرب و بلا ! تو بگو چفیه ی سجاده چه شد ؟ ای مفاتیح ! بگو همدم دیرینه ی نجوایت کو ؟! آی مردم ، به خدا می میرم !! مرگ بی چفیه ! خدایا هیهات !! چفیه ام را به دلم باز دهید. عهد ما ، عهد وفا بود و صفا بود و ابد! گر چه من بد کردم ولی ای چفیه ! بدان بی تو دلم می میرد !!
عاشق واقعی شهادت [664]
گل حجاب عطر عفاف [2068]
نامه ای به بابای شهیدم [741]
دست نوشته یک شهید [643]
عصر غربت شهدا ........ [512]
خاطرات شلمچه [1059]
نام آور گمنام [527]
مادر شهیدی از ژاپن [650]
وادی السلام عشق [723]
آخر و عاقبت ظلم و فساد .... [431]
شهیدی که مادر خود را شفا داد [711]
به یاد شهید احمد کاظمی [979]
بوی چفیه رهبر [765]
مامان و بابای قهرمانم [606]
[آرشیو(20)]
زندگینامه شهید خرازی [4]
زندگینامه شهید همت
شهید مهدی باکری [3]
شهید بابایی [3]
سابقه تاریخی جنگ [6]
سجده شکر [3]
بزم عشق [6]
آشیان
الهـی
درد دل [3]
اسراء [4]
شفای روح [6]
شهید بی سر [3]
دل نوشته [5]
نجوا با پدر [3]
بهترین دوست من [2]
آرشیو [25]
آرشیو 2 [25]
