هرگاه مرد با ايمان برادر خود را خشمگين ساخت ، ميان خود و او جدائى انداخت . [ گويند : حشمه و أحشمه ، چون او را بخشم آورد . و گفته‏اند شرمگين شدن و خشم آوردن را براى او خواست . و آن گاه جدائى اوست ] . [ و اکنون هنگام آن است که گزيده‏هاى سخن امير مؤمنان عليه السّلام را پايان دهيم ، حالى که خداى سبحان را بر اين منّت که نهاد و توفيقى که به ما داد سپاس مى‏گوييم . که آنچه پراکنده بود فراهم کرديم و آنچه دور مى‏نمود نزديک آورديم . و چنانکه در آغاز بر عهده نهاديم بر آنيم که برگهاى سفيد در پايان هر باب بنهيم تا آنچه از دست شده و به دست آريم در آن برگها بگذاريم . و بود که سخنى پوشيده آشکار شود و از آن پس که دور مينمود به دست آيد . و توفيق ما جز با خدا نيست . بر او توکل کرديم و او ما را بسنده و نيکوکار گزار است . و اين در رجب سال چهار صد از هجرت است و درود بر سيد ما محمد خاتم پيمبران و هدايت کننده به بهترين راه و بر آل پاک و ياران او باد که ستارگان يقين‏اند . ] [نهج البلاغه]
يک چفيه... چهار مرد - چفيه
  • پست الکترونيک
  • شناسنامه
  •  RSS 
  • پارسي بلاگ
  • پارسي يار
  • در ياهو
  •  


    منطقه بين قلاويزان عراق و پاسگاه بهرام‌آباد را مين‌‌گذاري مي‌کرديم. با پنجاه نفر از بچه‌هاي تخريب، ده شبه کار را تمام کرديم. بچه‌هاي خسته همه به مرخصي رفته بودند. فقط من و چهار نفر ديگر مانديم. چند روز بعد مسئول گردان اعلام کرد تمام مين‌هايي که جلوي خط مقدم کاشته‌ايم، منفجر شده؛ مين‌ها ضد تانک و غير استاندار بودند و مدت زيادي هم از عمرشان گذشته بود. مدل مين‌ها را عوض کرديم. از پانزده نفر از افراد گردان هم کمک گرفتيم وشب اول براي کاشتن مين‌ها رفتيم. آن شب هفت‌صد متر مين‌گذاري کرديم و کار تا ساعت 30/1 صبح طول کشيد. هوا که مهتابي شد، براي فرار از ديد عراقي‌ها، کار را تعطيل کرديم و با تويوتا برگشتيم عقب، تويوتايي بدون سقف و چراغ … من بودم و رحمت‌ا.. يعقوبي و قربان‌علي پوراکبر و محمدرضا جعفري. يکي از بچه‌ها رو کرد به من و با خواهش گفت: «حسين! برايمان روضه وداع زينب(ع) با حسين(ع) را بخوان.» تعجب کردم؛ اين‌جا؟ با اين‌حال و وضع؟! خلاصه قبول کردم و از گودال قتلگاه و گلوي بريده و پيراهن کهنه و … گفتم. همه گريه کرديم تا به مقر رسيديم. شب دوم هم هفت‌صد متر مين گذاري کرديم و ساعت 30/1 صبح کار را تعطيل کرديم. آن شب نيز به التماس يکي ديگر از بچه‌ها روضه شب قبل را تکرار کردم و گريه‌ها شديدتر شد. اين‌بار هم وقتي به مقر رسيديم، بچه‌ها نماز شب خواندند و خوابيدند.شب سوم هم مثل دو شب قبل گذشت. آن شب اما بعد از برگشت از منطقه، تعدادي مين اضافه در خط جامانده بود و بايد چند نفر براي آوردنشان مي‌رفتند. فرمانده لشکر هم از من خواسته بود، سه نفر را به عنوان تشويقي به مشهد بفرستم. به يعقوبي و پوراکبر و جعفري گفتم با جانشيني که از تدارکات مي‌آيد، مين‌هاي خط مقدم را برگردانند و بعد هم به سمت مشهد حرکت کنند.موقع خداحافظي چهره‌شان تغيير کرده بود و با ديدن هرکدامشان بند دلم پاره مي‌شد. دلم مي‌لرزيد، اما خداحافظي کردم. تازه چشم‌هايم بسته شده بود که يکي بالاي سرم فرياد زد: «حسين! پاشو! بچه‌ها منفجر شدند…» با لرز از جا پريدم. تا به خودم آمدم، نگاهم خيره شد روي عروسکي که کنار چادر بود. عجيب‌تر از اين نمي‌شد. همين چند روز پيش به رحمت‌ا… خبر دادند خداوند دختري به او داده و با چه شوقي اين عروسک را برايش خريد … گريه امانم را بريده بود.با محمدرضا شفيعي که بعدها شهيد شد، سوار موتور شديم و حرکت کرديم.نزديکي مهران، انبار مهماتي بود که ظاهراً گلوله‌اي به آن اصابت کرده و هشت‌صد مين ضدّ تانک که داخلش بود، منفجر شده بود. دقيقاً زماني که بچه‌ها به آن‌جا رسيده بودند! انفجار مين‌ها، گودال عظيمي درست کرده بود. رفتيم داخل گودال؛ کنار هر قدمي که بر زمين مي‌گذاشتيم؛ بند انگشتي يا تکه گوشت و پوستي افتاده بود. چفيه‌ام را باز کردم و دو نفري هرچه گوشت و پوست و استخوان مي‌ديديم، داخل آن مي‌‌گذاشتيم. سه ساعت داخل گودال قدم زديم و تکه‌هاي پيکر عزيزانمان را جمع کرديم! به خود که آمدم، ديدم پا برهنه در گودال سرگردانم و اشک‌هايم سرازيرند. لب‌هايم نيز زمزمه مي‌کنند: گلي گم کرده‌ام مي‌جويم او را …محمدرضا سوار موتور شد و من هم پشت سرش، با چفيه‌اي در دست، چفيه کوچکي که پيکر چهار مرد را در آن ‌جا داده بودم، يعقوبي، ‌پور اکبر، جعفري و راننده تويوتا… محمدرضا چند متر که جلو مي‌رفت، روي شانه‌اش مي‌زدم و مي‌گفتم: نگه‌دار! چفيه پر بود و از گوشه‌هايش تکه‌هاي گوشت بيرون مي‌ريخت. تکه گوشتي را که افتاده بود، برمي‌داشتم و سوار مي‌شدم. چند متر جلوتر باز فرياد مي‌زدم:محمدرضا نگه دار … با همين وضع به تعاون رسيديم. آن‌ها هم مقداري گوشت پيدا کرده بودند. يک تکه حلقوم بود که هر چه دست مي‌زدم، نمي‌دانستم گوشت کدام ‌يک است. به گوشه‌اي از آن، تکه پارچه سوخته اي چسبيده بود. پارچه‌اي با راه راه آبي و سفيد. يادم آمد زير پيراهن پوراکبر سفيد بود و خط‌هاي آبي داشت.جعفري پانزده سال بيش‌تر نداشت. او را از پنجه‌هاي کوچکش شناختم و يعقوبي را از دستانش، بالاخره کار تمام شد. کنار پيکرها نشسته بوديم و من به فکر فرو رفته بودم. تمام خاطرات سه شب گذشته برايم مرور شد. يادم آمد آن سه شب با چه اصراري از من روضه وداع زينب(س) با حسين(ع) را خواستند. من از گودي قتلگاه برايشان گفتم، تا آن‌ها را در يک گودي عميق جست‌وجو کنم، از حلقوم بريده و پيراهن کهنه حسين(ع) گفتم که زينب(س) با آن‌ها برادرش را شناخت. من هم بايد از حلقوم بريده و پيراهن سوخته، قربان‌علي ‌را مي‌شناختم. من از بدن پاره پاره حسين (ع) برايشان گفتم و ‌تکه‌هاي بدنشان را ديدم. جايي براي ماندن بغض در گلويم نبود. فرياد مي‌زدم و گلايه مي‌کردم: سه شب به من گفتيد روضه وداع بخوان. با هم قول و قرار داشتيد؟ رفقا شما حتي شکل شهادتتان را هم مي‌دانستيد؟ فقط مي‌خواستيد با روضه‌هايي که خودم مي‌خوانم، به من درس بدهيد؟ اين‌که چه طور وقتي جنازه‌هايتان را ديدم، صبرکنم و جست‌وجوي نشانه‌اي براي شناختتان؟!...گريه هم هيچ فايده‌اي نداشت. من مانده بودم و تصويري از آخرين وداعم با بچه‌ها، تصويري از وداع زينب(س) با برادرش در گودي قتلگاه؛ تصويري از کربلا در کربلاي …


    راوي: حسين علي کاجي



    دل سوخته ::: پنجشنبه 23/3/1387::: ساعت 8:12 صبح

    >> بازديدهاي وبلاگ <<
    بازديد امروز: 39
    بازديد دیروز: 48
    کل بازديد :31033

    >>اوقات شرعي <<

    >> چفیه<<
    يک چفيه... چهار مرد - چفيه
    دل سوخته[111]
    چفيه ام کو ؟! چه کسي بود صدا زد : هيهات !! عشق من کو ؟! مهربان مونس شب تا به سحرگاه ام کو؟! چفيه ي شاهد اشکم به کجاست ؟!من چرا واماندم ؟! مأمن اين دل طوفاني بي ساحل کو ؟! اي سحرگاه ! تو را جان شميم نرگس ، چفيه منتظر صبح کجاست ؟! تربت کرب و بلا ! تو بگو چفيه ي سجاده چه شد ؟ اي مفاتيح ! بگو همدم ديرينه ي نجوايت کو ؟! آي مردم ، به خدا مي ميرم !! مرگ بي چفيه ! خدايا هيهات !! چفيه ام را به دلم باز دهيد. عهد ما ، عهد وفا بود و صفا بود و ابد! گر چه من بد کردم ولي اي چفيه ! بدان بي تو دلم مي ميرد !!

    >> پيوندهاي روزانه <<

    >> موضوعات وبلاگ <<

    >>لوگوي وبلاگ من<<
    يک چفيه... چهار مرد - چفيه

    :: لینک دوستان ::

    کجاييد اي شهيدان خدايي
    باباي من بهترين باباي دنياست
    يوسف گم گشته
    راه صبح
    فلورانس مهربون
    مذهبي
    يا حسين (ع)
    سجاده اي پر از ياس
    بهترين آرزو هايم تقديم تو باد.
    فصل انتظار
    محسن،محسن،خدا،به گوشم...
    يگان خاک بازان
    يعسوب
    سري تو سرا
    در کوي بي نشان ها
    گروه هدف
    حزب اللهي مدرنيته
    نسيمي از بهشت ...
    يا زهرا(س)
    شميم وصل
    يه امل مدرنيسم نشده
    سير بي سلوک
    عاشقان علي و فاطمه
    عاشقانه مي گويم
    شهدا
    زورخانه باباعلي
    مائدة من السماء
    آسمان سرخ
    پياده تا عرش
    نيروهاي ويژه
    کسي که مثل هيچکس نيست
    عشق ملکوتي
    د يـــــوا نــه د ل
    خط بارون
    مذهب
    شميم
    مذهبي
    راه و رسم عاشقي
    فرشتگان رنجور
    به ياد شهدا
    دم مسيحائي
    جوانان امروز
    پرستوي مهاجر
    شهيد امر به معروف زوبوني
    شکوفه نرگس
    وبلاگ ايران اسلام
    سياست
    رويش
    اسوه ها
    کبوترانه
    عاشقانه
    پاک ديده
    شميم عطر گل ياس
    باور
    گل نرگس...مهدي فاطمه
    سيب سرخ
    فرزند شهيد
    علم بي نهايت ، هنر،‏ دين ...
    علمدار دين
    در همه حال بگو سپاس
    لا لقاء بلا فراق
    يا امير المومنين روحي فداک
    انتظار
    راز و نياز با خدا
    مهاجر...
    عشق يعني انتظار منتظر
    همسفر عشق
    و خدایی که در این نزدیکیست
    کوثر
    هلو
    حقيقت بهائيت
    حرم دل
    پيامبر اعظم(ص)
    احسن
    نگاهم براي تو
    موسسه فرهنگي وصال
    بانگ رحيل
    غروب شلمچه
    کربلایی110
    کمال انسانی و عروج روحانی در سلوک عرفانی
    صهبای صفا
    شهدای کمیل
    بي نشان
    شهداي جنت شهر
    پایگاه مقاومت شهید عرشی
    شبستان منتظران
    عرش عشق
    شهدا شرمنده ایم
    شميم ياس
    نسيم وصل
    ياس کبود
    اخرین دوران رنج
    پروانه ی مهاجر
    مرصاد امروز
    آفتاب پنهانی
    تسبيح
    محمدکاظم روحاني نژاد
    موشکی و نظامی
    لواء الزينب
    دولت عاشقي
    پرسش مهر 8
    دل نوشته هاي دو دختر شهيد
    نوشته هاي پراکنده يک منتظر ظهور
    سبکبالان
    محمد حسين رنجبران
    فصل سکوت
    نيلوفرآبي
    من عرف نفسه فقد عرف ربه
    وبلاگ محمد جواد ايزدپناه
    شهيدستان
    عصر ظهور
    يه مسافر ...
    وب نامه
    زینت دین
    با او مي شود ...............
    عرشيان
    یا عشق ادرکنی
    بزمانه
    شاخه گلي براي شهيد
    ايستگاه آخر...بهشت
    حرم
    بسم رب الشهدا و الصدیقین
    يه فلش کار بسيجي
    محفل ياران
    کلبه احزان
    دفاع مقدس(راه بي پايان)
    اميرالمومنين علي(ع)
    بوي پيراهن يوسف
    مونسم خدا
    حاج حميد
    ليله القدر
    وصال
    تربت
    صبح (وبلاگ دفاع مقدس)
    بيابان گرد
    کبوتر غريب
    سپاه نيور
    تلنگر
    شهدای شهبند ساری
    کامران نجف زاده
    شهدا را بهتر بشناسيم
    آموزش عربي
    چفیه یعنی عشق
    استشهادي
    جوانان عدالت خواه و تحول گرا
    بروبچه های جبهه فرهنگی اصفهان
    اونهايي که آتش حسين دارن
    عشق امده است از آسمان
    نويد شهادت
    المزمل
    نسل خميني
    وبلاگ گروهي مطلع الفجر
    بهار دل ها
    فتح المبین
    کانال ماهی
    فقط به خاطره تو
    زنده بمان مجنون
    خاکريز ، خانه اي در افلاک
    گردان نوح
    میعاد گاه عاشقان
    تنها علمدار
    کربلاي جبهه ها يادش بخير...
    سربنـدهای فرامـوش شده
    شهداي کوه سرخ
    سر زمين نور
    شهيد حاج حسين خرازي
    مهدي يار
    بسيجيان
    عدالت خواهي
    شهداي گردان مقداد
    عطش 10
    بسيج پيام نور شيراز
    شهادت مزد خوبان
    وبلاگ شخصی حاج سعید حدادیان
    بازمانده تنهای تنها


    :: لوگوي دوستان ::

    >>موسيقي وبلاگ<<

    >>آرشيو شده ها<<
    >>جستجو در وبلاگ<<
    جستجو:

    >>اشتراک در خبرنامه<<

    نام:

    ايميل:

     

    >>طراح قالب<<